تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار تادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
techtip
تراوین




هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس (ع)

درباره وبلاگ


هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس(ع) محله پسکلایه کوچک واقع در شهرستان شهسوار بوده و عمده فعالیتهای این هیئت برگزاری مراسم فرهنگی و مذهبی با حضور جوانان ولائی و متدین محل و حمایت پیران و پیشکسوتان می باشد. مکان هیئت: تنکابن - پسکلایه کوچک - خیابان شهید کوهستانی- خیابان شهید بیژن حسین پور - مسجد صاحب الزمان (عج)


ورود کاربران

موضوعات مطالب

- حج
- شعر
- صفر

نويسندگان

آمار بازديد


    آنلاين : 1 نفر
    بازديد امروز : 106013 نفر
    بازديد ديروز : 32758 نفر
    بازديد ماه : 138771 نفر
    بازديد سال : 106012 نفر
    کل بازديد : 377554 نفر
    تعداد اعضا : 10 نفر
    کل مطالب : 1983
    نظرات : 69


چند شبی بود که می رفتم مسجد . دهه اول محرم بود و تکایا و مساجد و خیابان پر بود از مردمی که می خواستند هر جوری شده خودشون رو به یکی از مجالس امام حسین برسونند. من هم امسال مسجد محله مون رو انتخاب کرده بودم . برنامه با تلاوت قرآن و زیارت عاشورا شروع می شد و با سخنرانی و عزاداری و پخش غذای نذری تموم می شد.

روحانی مسجد هم سلسله بحث هایی رو شروع کرده بود با موضوع خود سازی . و من هم این موضوع سخنرانی رو دوست داشتم چون معتقد بودم که باید ما خودمون رو بسازیم و هدف امام حسین (ع) هم از این قیام همین بوده ...احیا و زنده کردن دین جد بزرگوارشون ...البته خودم هم در این باب در بین خیلی از دوستان و فامیل و سخنرانی هایی هم می کردم...که بله باید ما از خودمون شروع کنیم .....و و و....

اون شب یک سئوالی رو روحانی مسجد مطرح کرد که عجیب منو گذاشت تو دو راهی...
سئوال این بود که اگه شما در زمان امام حسین بودید در کدام جناح و لشگر قرار می گرفتید...
اولش بلافاصله به خودم گفتم ...چه سئوالی هست خوب معلومه ...مگه میشه ما امام حسین رو تنها بذاریم و بریم در مقابل امام قرار بگیریم....

در این افکار بودم که که دیدم روحانی در بالای منبر با لبخندی سئوال برانگیز به همه نگاه کرد و گفت....
حتما پیش خودتون می گید مگه میشه امام حسین رو رها کنیم و نعوذ بالله در مقابل امام قرار بگیریم....اما اگر به شما پیشنهاد پول کنند چی؟....مثلا به پول امروز چند میلیارد....پیشنهاد حکومت و قدرت بدهند چی؟....اصلا اگر این پیشنهادها رو به شما نمی گفتند و شما را مثل مابقی مردم عادی در یک فضای تبلیغاتی به نفع خودشان قرار داده باشند و بگویند که یک خارجی قیام کرده و می خواهد اساس دین اسلام را ریشه کن کند و شما اصلا از شخص مورد نظر که به سمت شهر کوفه می آید بی خبر باشید....چه موضعی را انتخاب می کنید؟....ملاک و معیار انتخاب شما برای تشخیص حق از باطل کدام است؟...

دیگه صحبت های روحانی رو نمی شنیدم ...با خودم فکر کردم که ....راست میگه من خودم رو تو شرایط اونها نگذاشتم .....و در شرایط خودم بهش فکر کردم.....

این سئوال خیلی ذهنم رو مشغول کرد....خصوصا اینکه نمی دونستم من واقعا اون معرفت رو دارم که امام زمان خودم رو بشناسم و پشت سرش قرار بگیرم و ازش حمایت کنم.....

روحانی داشت صحبت هاش رو به پایان می رسوند و در پایان گفت که دوست دارم در مورد این موضوع درست فکر کنید آیا شما امروز امام زمان خودتان را بدرستی می شناسید؟...و می دانید باید چگونه از ایشان برای رسیدن به جکومت عدل جهانی منشا خیر برای تمام جهانیان است ، حمایت کنید.؟


نمی دونستم....واقعا باید چکار کرد ....اصلا این سئوال به ذهنم نرسیده بود....البته من اهل نماز و انجام واجبات بودم و علاقه هم به اهل بیت و ائمه داشتم ولی خودم رو در مقابل یک شرایط خاص می دیدم...
راستش تازه یه منزل جدید خریده بودم و تازه داشتم لذت زندگی بدون صاحب خانه و ترس از افزایش کرایه خونه و ...مشکلات دیگه رو می فهمیدم...ولی اگه آقا الان ظهور کنه و بخواد که همه شیعیان به قیام جهانی اش کمک کنند و از زندگی و زن و بچه جدا بشند من می تونم....
ته دلم می سوخت به خاطر اینکه تازه داشت زندگی ام سر و سامون می گرفت و حالا باید... در جهاد و جنگ شرکت کنم....پسرم تازه دانشجو شده بود و تو رشته مورد علاقه اش قبول شده بود من بهش گفتم که درسش رو بخونه و نگران هزینه های دانشگاهش نباشه...دخترم هم که تازه دانشگاهش تموم شده براش خواستگار اومده و حرف ها زده شده و قول و قرار ها هم گذاشته شده و باید در فکر جهیزیه اش باشم و مراسمش...خوب اگه من بخوام برم به جنگ و جهاد تکلیف خانواده ام چی میشه؟....

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم برای اینکه تسکین قلبی به خودم داشته باشم و از این افکار بیرون بیام به خودم گفتم...خوب حالا که آقا ظهور نکردند انشا الله تشریف آوردند تصمیم قطعی خودم رو می گیرم...
شروع کردم به گفتن ذکر و صلوات تا به خونه برسم....
به خونه که رسیدم دیدم اهل خونه همه خوابند سعی کردم بی سر و صدا برم تو آشپزخونه و آبی بخورم و گلویی تازه کنم...طبق عادتم موقع خوردن آب سلامی به آقا امام حسین (ع) دادم و اشکی هم از گوشه چشمم جاری شد و دلم گرفت از مصیبت بی آبی اهل بیت امام در اون صحرای برهوت و لعنت فرستادم به بانیان این ظلم....
تصاویر مصیبت های امام برای من یکبار دیگه مرور شد...یکبار دیگه به یاد سئوال امشب افتادم...
یه مقدار که فکر کردم دیدم واقعا سئوال مهمی هست که من هنوز با قاطعیت نتونستم موقعیت خودم رو مشخص کنم...با این تفکرات روی کاناپه خونه دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد....
...
نفس هام به شماره افتاده بود و تمام صورتم غرق عرق شده بود که از خواب پریدم....صدای قلبم رو خودم می شنیدم .....دقیقا نمی دونستم چند ساعتی خوابیده بودم که این خواب عجیب مثل وحشت زده های قبر منو بیدار کرد....در حالی پاهام هنوز سست بود نشستم ...ترس تمام وجودم رو گرفته بود وقتی مطمئن شدم که خواب دیدم کم کم آروم تر شدم ولی با یادآوری تصاویر خوابی که دیده بودم کم کم گریه ام گرفت ...گریه به حال خودم ...به حال خودم که همیشه فکر می کردم یکی از بند های خوب خدا و پشتیبان ائمه هستم و شیعه واقعی....
چه غم بزرگیه وقتی بهت نشون می دن اونی نیستی که فکر می کنی....
همسرم از صدای گریه من بیدار شده بود و اومده بود تو پذیرایی سلام کرد و وقتی دید من گریه می کنم پرسید چی شده ؟ چرا گریه می کنی؟....سری تکون دادم که چیزی نیست...پرسید: خواب دیدی؟...چرا اینجا خوابیدی؟
نخواستم بگم چه خوابی دیدم و شرمم می اومد از اینکه این خواب رو براش تعریف کنم
گفتم رو کاناپه دراز کشیدم خوابم برد....
خانمم که متوجه شده بود می خوام خوابم رو براش نگم و ازش مخفی کنم گفت : پس گریه ات برای چی بود؟
فقط برای اینکه به سئوالاتش ادامه نده گفتم : خواب دیدم....
خانمم گفت : خیره انشا الله ...فردا صدقه بده....
به خودم گفتم مگه صدقه درمان این دل گرفته من میشه....
تا صبح با اشک و گریه و ناله گذشت....اونم مخفیانه که کسی نفهمه....
صبح زود بیدار شدم زدم بیرون ...رفتم سر کارم که کسی منو تو این شرایط نبینه...
همکارام که منو می دیدند می فهمیدن حالم بده...و می پرسیدند...حالت خوب نیست ها!...
منم می گفتم سرما خوردم.....
با چشم های خونین و اشک آلودو چهره مضطرب از محل کارم زودتر مرخصی رد کردم و خودم رو به مسجد رسوندم. دوست داشتم هر چه زودتر حاج آقا روحانی مسجد رو ببینم...
به مسجد که رسیدم موقع نماز مغرب و عشا بود و صدای اذان از منازه های مسجد همه شهر رو پر کرده بود...صدای اذان و فضای مسجد آروم ترم کرده بود....
روحانی مسجد که رسید....رفتم جلو و یعد از سلام و احوال پرسی گفتم...
حاج آقا دیشب مسئله ای رو فرمودید که زندگی ما رو از دیروز تا حالا که خدمت شما هستم زیر و رو کرده...
حاج آقا با لبخندی توام با مهربانی گفت خیر انشا الله مومن...
گفتم ای حاج آقا خدا از زبان مبارک تون بشنوه...کدوم مومن...ما در قد و قامت این حرف ها نیستیم...
پرسید : حالا چی شده که اینقدر مضطری و نگران شدی؟
در حالی که به حال پریشان من نگاه می کرد منتظر بود که براش قصه دیشب رو تعریف کنم...
منم ماجرا رو تعریف کردم و گفتم که ....
وقتی خوابم برد حاج آقا دیدم تو صحرای کربلا هستم....لباس رزم تنم هست خوشحال بودم که در این جنگ در کنار امام حسین (ع) هستم ولی وقتی نگاه کردم دیدم خیمه گاه و لشکر امام روبروی منه ....و بیرق امام حسین (ع) و قبیله بنی هاشم رو می دیدم ....
فریاد زدم وا اماما ...هر کاری می کردم اسبم رو هی کنم به سمت امام برم نمی تونستم...
یهو دیدم آدم های دور و برم می خندند...و من وقتی به دور و برم نگاه کردم دیدم در لشکر شمر هستم و شمر هم به من نگاه می کنه و می خنده...
حاج آقا از وحشت داشتم می مردم که چرا من پیش اینا هستم ....در حالی که فریاد یا حسینم بلند شده بود و گوش فلک رو کر می کرد دستم رو بلند کرده بودم و برای امام حسین(ع) دعا می کردم که به سمت این جنایت کارا نیاد....که از خواب پریدم و بیدار شدم.....
گریه ام گرفته بود....نمی دونستم واقعا تعبیر این خواب چی بود....
حاج آقا در حالی که لبخند می زد گفت نگفتم خیره مومن....
گفتم کجاش خیره ...من تو لشکر شمر روبروی امام خودم وایسادم و این خیره؟.....حاج آقا شما می خوای دل منو تسکین بدی این حرفا رو میزنی وگر نه لشکر شمر کجا و امام حسین کجا....موندم این همه سال عبادت خدا کردم و یا حسین یا حسین گفتم چی شد...
حاج آقا گفت: تعبیر خواب شما بد نیست باید خدا رو شاکر باشی که با این خواب راهنمایی ات کرده ..
گفتم خوب تعبیرش چیه حاج آقا؟
حاج آقا گفت: تعبیرش اینه که تو دلت با امام حسین(ع) و ائمه هست ولی عملت با دلت نمی خونه و عملت چیز دیگه است...باید سعی کنی عملت رو هم مثل دلت برای امام حسین (ع) و امام زمان (عج) خالص کنی...همین ...
یه مقدار که فکر کردم آروم شدم ...من فکرای دیشبم رو برای حاج آقا نگفته بودم خجالت می کشیدم بگم تعلقات خودم رو به خونه و بچه و دانشگاه پسرم و ازدواج دخترم و ولی مثل اینکه حاج آقا درست می گفت....
هنوز در این افکار بودم که دیدم دست حاج آقا رو شونه ام هست و میگه نمازت دیر نشه مومن...
گفتم الان میرسم خدمتون حاج آقا......
روضه شب روضه حضرت قاسم بود فرزند گرامی آقا امام حسن مجتبی(ع) کسی که بنا به روایاتی در کتب قدیم می گفتند تازه داماد بوده و موقعی که امام  اصرار قاسم بن الحسن را در رفتن به جنگ می بینند از ایشان می پرسند که مرگ در نزد تو چگونه است؟
و حضرت قاسم (ع) می گویند احلی من العسل - شیرین تر از عسل...
با گریه به خودم گفتم کاش برای من هم مرگ در کنار امام زمان احلی من العسل باشه...
سرم رو به آیمون بلند کردم و گفتم :
خدایا من رو سیاه رو در کنار یاران حضرت ولی عصر(عج) بپذیر.....آمین.....




اعلانات خيريه



موسسه خيريه محک



بنياد خيريه مهر نور, بنر حمايتي,بنر خيريه,بنر مهر نور


جستجو




در اين وبلاگ
در كل اينترنت



پربازديدترين مطالب

زيارت اماکن مذهبي


پخش زنده حرم